موضوعات




ورود

ارسال کلمه عبور


آمار

بازديد امروز : 1
افراد آنلاين : 1
بازديد ديروز : 0
بازديد ماه : 0
بازديد سال : 190
کل بازديدها : 190
مجموع اعضا : 0
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 0

مناجاتی از امام زین العابدین (ع)

خدایا ستاره های آسمان رو به پایین آمدن وغروب است خدایا صداها خاموش شده وهمه خوابند و چشمان بندگانت را خواب گرفته . خدایا پادشاهان در را به روی خود بسته اند و نگهبانان دور قصرشان را نگهبانی میکنند تاکسی نیاید از آنها چیزی بخواهد . تو ای خداوند حی وقیوم درب خزائنت قفل نیست وباب های رحمت تو برای هرکه از تو بخواهد باز است .

ای خدای من بیچارگی مرا بلند کرده وبه در خانه تو آورده وشدت مرگ وسختی روز قیامت خواب را از چشم من برده در این وقت همه خوابند اما من چطور بخوابم در حالیکه مرگ با سرعت می آید .


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/13 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)

شهر جهنم

دوراهَک، شهری است از توابع بخش مرکزی در شهرستان دیر، استان بوشهر واقع است .

نام دوراهک را ظاهراً مشتق از تقاطع دو راه کوچک یکی منتهی به بندردیر و دیگری به کنگان گرفته‌اند که در زمان‌های قدیم مردم پشت کوه با عبور از گذرگاه تنگه دوراهک (بیدستان) در این نقطه مسیر خود را به دیر و کنگان جدا می‌کرده‌اند که به لهجه محلی «درک» می‌گویند و «دروک» نیز به آن گفته شده‌است. (ویکی پدیا)

عمه ام از پدرش نقل می کرد که این شهر را قدما شهر جهنم می نامیدند و آن مربوط به واقعه عاشورا است چرا که در زمانی که یزید مردم را با وعده ی جایزه به جنگ امام حسین (ع) فرا خواند مردم این شهر به خاطر دریافت طلا و سکه راهی کربلا شدند ولی زمانی که به آنجا رسیدند امام حسین شهید و واقعه تمام شده بود وقتی برگشتند . مردم آنا ها را به خاطر اینکه راهی جنگ با امام حسین شده بودند جهنمی خواندند و این شهر را شهر جهنمی نامیدند و اینکه در لهجه محلی درک گفته میشود چون به به معنی جهنم است 



برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/29 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)

نمیدانم پرنده ای که در قفس محبوس است به چه شوقی روزگارش را می گذراند  به چه شوقی شبش را صبح و شبش را شب می کند 


شاید تنها دلخوشی اش خوردن دانه ای و یا قطره آبی باشدو یا شایدم تنها دلخوشی اش را از لای میله های قفس به نظاره می نشیند تا شاید دست تقدیر پرواز

   در آسمان آبی را شیرینی آزادی اش قرار دهد
 
ولی آقا جان باز هم خوش به حال همان پرنده ی محبوس در قفس هر چه باشد 

تنها تفریحم نشستن  در قفس انتظار طبیب است

شایدم اشکی از گوشه ی چشمانش نش جاری شود و با زبان بی زبانی بگوید میشود  منم مثل آن آهو بیاییی و ضامنم شوی باور کن منم کمتر از آن آهو نیستم

 و این میله ها همچون شکارچی ومن اسیرم ضامنم می شوی 

مولا جان پرنده زیباست و آهو اعتبارش را از دستان تو که مهر نوازش بر اشک هایش زدی تا 

مگر بگویم روزگاری بس بدتر از بنده ی محبوس در قفسم دارم باور کن چنان در قفس تنگ دنیا اسیرم و چنان  روزگار؛دنیا را برایم تنگ گرفته ...

 ای کاش بیایی و ظامنم شوی


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/28 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)

سایبان مهربانی

یادت هست برای اولین بار که آمدم پابوست ، یک شب تا صبح فقط نشتم و نگاهت کردم ،آخر چگونه می توانستم حرف هایم را برایت بگویم بغضی که در گلویم بود فرصت حرف زدن را از من گرفته بود .خودت بهتر می دانی مرا باچه امیدی راهی اینجا کردن د بچه هایم منتطر بودند وقتی میروم پیششان روی پای خودم بایستم وآن ها را در آغوش بگیرم برای خاطر آنها هم که می شد شفایم را از خدا می خواستی 

 


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/27 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)

بغض

خوش به حال آسمون هر وقت دلش گرفت و هوای دلش ابری شد شر شر اشکاشو میبینی

که از روی گونه های آسمون پایین میاد چه حس قشنگیه گریه ی آسمون وقتی آرومت میکنه 

آسمون دل من هم ابریه ابریه . میباره ولی نه مثل آسمون ؛ آسمون دلم وارونه شده تا کسی

باریدنم را نبینه

نم نم بارون دلم پایین میاد ولی نه از روگونه های دلم بلکه از رو ی بغض گلوم 

آسمون دلم می باره ولی  مثل آسمون ، آرومت نمی کنه.


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/26 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)

یه سلفی با هزار خاطره

همین حالا یهویی توی خاطرم لنز چشمانم را زوم کردم به روی

خاطرات گذشته

و یه سلفی گرفتم خودم و خودتان

یهویی دلم برایتان تنگ شد هری دلم ریخت

ترسیدم،

ترسیدم از این که نکنه باز نبینمتان

دلم لرزید برای نوروزی که در راه است و سال جدیدی که هنوز خیلی مانده تا بیاید ، بدرقه همین لحظه ها

دلم دلتنگ شماست می شود بیایم شهیدان


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/25 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)

زائر دل شدن

عید رفته بودم راهیان قبلش اسم نوشته بودم واسه خادمی ولی خوب لیاقت نداشتم شلمچه که رسیدم خادمین رو که دیدم دلم خیلی گرفت تو دلم حرف می زدم و از شهدا گله می کردم که چرا اسمم واسه خادمی در نیومد همین طور که قدم میزدم یه خانم میان سال از کاروانمون رو دیدم پاهاش درد می کرد و نمی تونست راه بره زیر بغلشو گرفتم و رسوندمش به اورژانس بعد مداوا و اینکه یه پمادی به پاهاش کشید اومدیم بیرون داشت اذون می گفت واسه نماز از هم جدا شدیم داشتم برمی گشتم و باز تو دلم غصه می خوردم که چرا اومدم شلمچه ولی نتونستم اون طور که باید استفاده کنم مخصوصا وقتی دختر عموم تعریف می کرد که بعد از روایت گری وروضه خونی پرچم حضرت ابوالفضل رو اوورده بودن بیشتر غصه ام گرفت 

بعدا که به این اتفاق فکر کردم تازه فهمیدم چرا لیاقت خادم شدن رو نداشتم شهدا واسه لحضه ای افتخار خادم بودنشون رو نصیبم کردن ولی من ... شایدم با این کار خواستن بهم بگن دیدی واسه خادم بودن باید پا رو دلت بزاری و دلت بشه دل زائرم 


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/24 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)

شهید گمنام

یکی از زیباترین و پر چالشترین دوران  زندگی واسه هر کسی می تونه دوران دانشجویی باشه 

واسه من که بیشتر شبیه یه قصه بود آخه خیلی دوست دارم بازم برگردم به اون دوران ولی ...

خود دوران دانشگاه هم چند قسمت میشه که به جرات می گم اولین قسمتش همون ترم اول 

هست زیباترین ترم و خاطره انگیزترین که هیچ وقت فراموش نمیشه بیشتر هم به خاطر سوتی 

های معروف که میشه اونا رو تو کتاب گینس ثبت کرد و به چشم یه رفتار فرا جهانی تصور کرد 


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/23 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)





ديگر امکانات

افزایش بازدید