X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



آخرین سجده عشق

موضوعات




ورود

ارسال کلمه عبور


آمار

بازديد امروز : 18
افراد آنلاين : 2
بازديد ديروز : 1
بازديد ماه : 17
بازديد سال : 169
کل بازديدها : 745
مجموع اعضا : 0
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 0

آخرین سجده عشق

یادته واسه اولین بار که اومدم پیشت یه شب تا صبح فقط نشستم و نگات کردم آخه چطور می تونستم باهات حرف بزنم بغضی که تو گلوم بود امون نمی داد که باهات دردودل کنم آخه می دونی با چه امیدی منو راهی اینجا کردن بچه ها منتظر بودن وقتی می رم پیششون رو پام وایسم و بغلشون کنم آخه واسه خاطر اون طفلکی ها هم که می شد شفامو از خدا می خواستی 

دست هایی که آسمان را لمس می کرد و چشمانی که خیره حرم شده بود در هیاهوی پر تپش قلبش داشت درد ودل می کرد 

زن اشک هایش چون قفس یخ زده ، راه روشنایی را از دیدگانش گرفته بود واین حرف هایی بود که از اعماق قلبهمسرش می شنید 

روز روشنایی اش را باخته بود ودیگر از بق بقوی کبوتران حرم خبری نبود .اما در اعماق سینه ها هیاهویی نهفته بود .

مرد در افکارش ایستاده بود خسته بود ولی نه از خودش ، دیگر آن احساس همیشگی را نداشت همیشه احساس حقارت می کرد از وقتی روزگار اورا مفلوج کرده بود دیگر توان راه رفتن نداشت حتی بالی هم نداشت که لذت پرواز را بفهمد .

زن نشسته بود . زمین را در آغوش گرفته بود آن لحظه فقط سکوت بود و سکوت ولی قلبش پر از هیاهو بود  روی تخت بیمارستان حالا یک قلب پاک از تپش ایستاده بود زن خود را در پشت قفس یخ زده اشک هایش پنهان کرده بود می خواست فرار کند به گذشته های نه زیاد دور 

چشمانش را به چشمان خفته ی همسرش دوخته بود وداشت کتابچه ی خاطراتش را برایش مرور می کرد 

یادته اون جوون که دستاشو رو به گنبد گرفته بود تکون می داد و ادا هایی رو در می آورد یکی اونور تر گفت دیوونه است گفتی ولی داره با زبون خودش حرف می زنه .گفتی بهش حسودیم می شه به این احساس 

می گفتی دوست داشتی جای کبوترای حرم بودی ؛ حتی نوشته بودی و از آقا خواسته بودی کاش مرا هم کبوتر گنبدت کنی تا با بال هایم به زیارت چشمان روشنت بیایم تا تمام غم هایم را بر پنجره فولاد گره بزنم وعاشقانه روبه روی حرمت بایستم وبا نگاهم نگاهت کنم و غزل های عاشقی ام را برایت نجوا کنم 

دیگر تحمل نداشت حتی اشک هایش هم زمین را در آغوش گرفته بود زار زار گریه می کرد قلبش مثل مرغی سرکنده در سینه اش بالا وپایین می جهید بلند بلند گریه می کرد و می گفت 

من که می دانستم اگه یه کم بیشتر التماس می کردی  خدا نگاهت می کردولی خودت این را خواستی و گفتی خسته شدم می خوام برم راحتی من سجده آخرمه 

می گفتی خواب دیدی باید پرواز کنی خوشحال شدم گفتم حتما این بار شفا می گیری اون لحظه منظورتو نفهمیدم ولی حالا 

حالا که اومدم رو تختت مهر رو که به پیشونیت داشت سجده می کرد فهمیدم .


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/16 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)





ديگر امکانات

افزایش بازدید