X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



خدا هم ساعت ها را کوک می کند

موضوعات




ورود

ارسال کلمه عبور


آمار

بازديد امروز : 42
افراد آنلاين : 2
بازديد ديروز : 0
بازديد ماه : 114
بازديد سال : 304
کل بازديدها : 304
مجموع اعضا : 0
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 0

خدا هم ساعت ها را کوک می کند

میگن سربازی آدم رو مرد می کنه ولی به نظر من علاوه بر سربازی ، دانشگاه و زندگی سخت خوابگاهی هم  تاثیر زیادی در رشد ما انسان ها داره . چون علاوه بر زندگی سخت دانشجویی زندگی خوابگاهی نیز  آدم را با یه سختی هایی مواجه میکنه که  البته برای هر کس متفاوته شرایطی که کمتر کسی ازابتدایی تا دبیرستان تجربه کرده  . یکی خود من یا امثال من که تودوران دبیرستان عاشق نماز جماعت محله امان بودم ظهر که می شد با یه علاقه خاص میرفتم مسجد و بعد واسه این که دیر نرسم مدرسه کوچه ها رو بدو بدو طی میکردم .

 

بعد که وارد دانشگاه میشی شرایط  طوردیگه ای رقم می خوره ، توی خوابگاه از توفیقاتی که نصیب آدم میشه هم اتاقی های خوب هست که این توفیق نصیب منم شد وخدا رو شکر هم اتاقی های خوبی نصیبم شد. خوب بالاخره هرگلی هم یه ایرادی داره یکی از دوستای هم اطاقی ام اهل این جور کارا نبود نه اینکه خدارو قبول نداشته باشه ظاهرا این جور بود ولی باطنا تمایل داشت ولی خوب یه کمی بی اعصاب بود ما همگی واسه اینکه نماز صبح بیدار شیم هرکدام ساعت را کوک می کردیم چون یه کم خوابمان سنگین بود ولی خوب  خواب دوستم سبک بود صبح هاکه میشد ساعتهایمان شروع به زنگ خوردن می کرد این یکی خاموش می شد اون کی صدا می کرد صبح که میشد این دوستمان یکدست دعوای حسابی ما را میکرد که چرا اینقدر ساعتتان زنگ میخورد  ومزاحم منه ،من راضی نیستم ، دارین واسه من مزاحمت ایجاد میکنین و...

 ما هم تصمیم گرفتیم یه ساعت کوک کنیم وساعت خاموشی واسه اتاق بزنیم ولی خوب دوستمان نماز نمی خواند واز ته دل همه امان را ناراحت میکرد ولی در ظاهر هیچ کدام به روی خودمان نمی آوردیم

محرم که شد همگی می رفتیم مسجد دانشگاه و اون دوستمان تنها توی اتاق میماند .یکی دوشب که گذشت اون هم با ما آمد وچادر سرش کرد

 توی دانشگاه بودندکسانی که مانتویی بودند وزیاد به چادر اعتنایی نمی کردند ولی محرم که از راه میرسید اون هارا توی مسجد با ظاهر دیگه ای  میدیدی توی این ماه بودند کسانی که واقعا برای همیشه چادری می شدند . وبرای همیشه عزادار می ماندند

از این قضایا چند ماهی گذشت واتفاقی فهمیدیم اعتکاف نزدیک است وثبت نام میکنند ...با دوستام رفتیم اسم نوشتیم واون دوستمون را هم راضی کردیم که اسم بنویسد وبا ما بیاید وتنهایی توی اتاق نماند اعتکاف دانشجویی تجربه ی قشنگی بود که با دوستام تجربه کردیم.

اولین شب بعد ازاعتکاف که توی خوابگاه بودیم دوستم گفته بود که منو بیدار نکنین میخوام بخوابم و...ماهم طبق معمول همیشه سکوت کردیم وچیزی نگفتیم صبح همان ساعتی که کوک کرده بودیم با یه صدای وحشتناکی از خواب پریدیم همگی در شوک اینکه کجا را منفجر کرده اند واین صدای مهیب از کجا بود اتاق را زیر وروکردیم تا کشف کردیم صدای بلندناشی از پلاستیکی بود که توش عطر و لوازم آرایشی و...و روی سطل آشغالی که زیر آن بوده  افتاده .البته اون موقع ....خواب از سرمان پریده بود همگی رفتیم وضو گرفتیم ورفتیم توی حیاط بعد عید که میشد نماز صبح خوابگاه توی حیاط برگذار میشد فضای باز حیاط فضا را معنوی تر میکرد توی صف نمازکه بودیم اون دوستم را هم دیدیم که اومده اینقدر با صفا بود که صبح های دیگر  اون دوستمون زودتراز همه توی صف حضور داشت.

 


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/13 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)





ديگر امکانات

افزایش بازدید