X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



درد و دل با مهدی (شهید باکری)

موضوعات




ورود

ارسال کلمه عبور


آمار

بازديد امروز : 14
افراد آنلاين : 2
بازديد ديروز : 1
بازديد ماه : 13
بازديد سال : 165
کل بازديدها : 741
مجموع اعضا : 0
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 0

درد و دل با مهدی (شهید باکری)

وقتی شنیدم باران کوچه های خاک خورده ی ارومیه را شسته ودر خانه های چاک خورده ی مردمان فقیر مهمان شده است و این خودت بودی که به داد پیرزن بینوا رسیدی تا آب تمام دار وندارش را قورت ندهد در دلم تحسینت کردم مگر می شود شهردار باشی وبا آن همه دبدبه وکبکبه دل را به آب بزنی وبرکاخی نه بر زیرزمین خانه ای کاه گلی حلول کنی مطمانم آن روز در کنار پیرزن فقط این حس مسوولیت بود که تورا در خانه ی او کشاند نه عکس های سلفی که مردم با چشمان تیز بین خود عکس های یادگاری بیاندازند اگر این گونه بود بعد از سالها  این عکس ها را در قاب های خاک خورده ویا درگوشه ی آلبوم های کهنه می دیدیم نه اینکه در درون سینه ی مردم وبر سر زبان ها .

خوش به حالت نیستی و نمی بینی وای کاش گلویم طاقتش را داشت تا بغضی که در خود نهفته است نشکند نمی خواهم بگویم اگر در این دفتری که در سینه دارم نوشته شده در این زمانه اگر پیرزنی دست یاری بلند کند  نشانش می دهند وگدایش خطاب می کنند  باور کن من گدا نیستم ،منم آبرودارم منم حرمت دارم منم غرور دارم ای کاش می بودی وچون حاج احمد (متوسلیان ) فریاد می زدی و می گفتی هر از پا فتاده ای گدانیست هر نیازمندی گدانیست آن نیازمندی که دست به سوی ...بلند می کند گدانیست که آن حق است وحق دادنی است نه گرفتنی 


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/22 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)





ديگر امکانات

افزایش بازدید