X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



رد پای خاکی

موضوعات




ورود

ارسال کلمه عبور


آمار

بازديد امروز : 1
افراد آنلاين : 1
بازديد ديروز : 0
بازديد ماه : 0
بازديد سال : 57
کل بازديدها : 633
مجموع اعضا : 0
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 0

رد پای خاکی

کابوس امانش را بریده بود ،چشم هایش را به زور بر هم قفل کرد ولی خوابش نبرد . خواست از جایش بلند شود ومثل آن روز ها ی دور آن موقع ها که خوابش نمی برد، زیر درختان نخل قدم بزند ولی تازه یادش آمد که پاهایش با خودش نیست . یاد آن موقع ها که افتاد غصه اش بیشتر شد . چشم هایش را بر هم نهاد تا درآن تاریکی کسی اشک هایش را نبیند .

 

آن روز ها در آن شرجی وگرما ،چله ی تابستان ،از سوزش آفتاب به زیر سایه ی درختان نخل پناه می برد  بساط ناهار را هم آنجا پهن می کردند .گر چه هر از گاهی آفتاب از روی شیطنت سرکی لابه لای صورتش می زد و پوست گندمگونش را زیر تازیانه های خود می گرفت ولی در کنار بچه هایش سوزشی را احساس نمی کرد .در آن روز های خوش خیالش را هم نمی کرد روزی چنین مفلوج و زمین گیر شود ولی حلاوت آن روزها را حالا بیشتر احساس می کرد 

هر از گاهی که آسمان برقی می زد اتاق را برای لحظه ای روشن می کرد .با آن نور کم ،عقربه های ساعت را درست نمی دید ولی در آن تاریکی به  زور بر چشمانش فشار آورد .ساعت پنج دقیقه ای از دو نیمه شب گذشته بود .تا سپیده دم ساعت های زیادی مانده بود .از یک سو بی خوابی واز سویی از اینکه نمی توانست بغلطد وجابه جا شود عذاب می کشید .

ثانیه ها به کندی مسیر را می پیمودند . باد ونم نم بارانی که بر پشت پنجره می خورد تنها همدم او شده  بود 

خواست همسرش زری را بیدار کند تا شاید از زجری که می کشید اندکی کاسته شود ولی انگار از سوز سرما زبانش نیز یخ کرده بود 

تپش قلبش هر لحظه تند تر می شد . چشم هایش رابست شاید بتواند اندکی با پاهایش قدم بزند 

آخرین قطره های اشک نیز از روی گونه هایش می غلطیدند . از ته دل خدا را فریاد زد ولی صدایش را خودش هم به زور شنید،گوشه ی صندلی چرخدارش را گرفت پاهایش حسی نداشت .چقدر احساس خُردی می کرد ولی این بار نا امید نشد .به زور خودش را به گوشه ی اتاق چسباند ،باورش نمی شد چقدر دوست داشت راه برود .

از آخرین باری که راه رفته بود روزهای زیادی می گذشت دیگر راه رفتن از یادش رفته بود .خواست زری اولین کسی باشد که راه رفتنش را می دید . در تاریکی اتاق چند قدمی را پیمود .در آن تاریکی نمی توانست راه رفتن خودش را هم ببیند ولی آن را با هرگامی که بر میداشت حس می کرد 

زری ...زری ...چند بار زری را صدا زد . ولی انگار زری سالها خفته بود و چشمانش را باز نکرده بود دستانش لرزید پاهایش بی رمق شد .آه خدا نکند زری ...

دیگر روی پاهیش بند نبود .بین زمین وآسمان معلق بود . دستانش را بالا برد .آه خدا ! پس اسمان کو ؟

ناگاه دستانش در چیزی گره خورد . یعنی این آسمان بود . چشمانش را کم کم باز کرد دستانش در دستان زری قفل شده بود . زری بالای سرش نشسته بود ؛

باران بند آمده بود . اشعه های آفتاب را از پشت پنجره می توانست حس کند . نتوانست جلوی خودش را بگیرد . چند قطره اشک گونه های خشکیده اش را اندکی بارانی کردند .


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/15 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)





ديگر امکانات

افزایش بازدید