X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



سوغاتی از جنس دلتنگی

موضوعات




ورود

ارسال کلمه عبور


آمار

بازديد امروز : 20
افراد آنلاين : 2
بازديد ديروز : 1
بازديد ماه : 19
بازديد سال : 171
کل بازديدها : 747
مجموع اعضا : 0
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 0

سوغاتی از جنس دلتنگی

چند روز پیش به یک مهمانی بزرگ با یک میزبان بزرگ دعوت شدم یعنی دوستم دعوتم کرد خوب بالاخره هرکسی تو زندگی یه دوستانی داره اگر چه من دیر این دوستم رو پیدا کردم ولی خدارو شکر که دوستی دارم که بهش افتخار می کنم اینقدر با این دوستم صمیمی ام که داداش صداش می کنم خلاصه من با داداشم تو دانشگاه آشنا شدم . خوب وقتی وارد دانشگاه شدم دیدم جز داداش تنی و داداش ناتنی یه داداش دیگه هم هست که البته بعضی ها واسه توجیه دوستی خودشون این اسم رو به کار می بردند  وقتی دیدم تو دانشگاه هستند کسانی که از این  داداشا دارند

ا خودم گفتم میشه تو دانشگاه  تو شهر غربت هم یه داداش پیدا کرد ولی از یه جنس دیگه...

یه روز که رفته بودم مسجد دانشگاه اونجا بود که با داداشم آشنا شدم و دستم رو گذاشتم رو مزارش وباهاش دست دوستی دادم خوب اینم یه نمونه دوستیه دیگه .خداییش این داداش ما خیلی حواسش بهم بود همیشه باهاش دردودل می کردم و اصلا نگران نبودم که یه روز بخواد کلاهی سرم بزاره 

اولین عیدی که بهم داد منو به راهیان دعوت کرد چه سفری شد اولین روز که وارد شلمچه شدیم مصادف شد با مراسم تعویض شهدای عراقی با ایرانی . هرچقدر هم که بشینم وساعتهابنویسم نمی توانم آن روز را توصیف کنم فقط کسی که آن روز بود می تواند بفهمد من چه می گویم 

هر وقت میروم شلمچه تنها چیزی که به یادگار از آنجا برای خودم می یارم فقط دلتنگی هست 


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/20 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)





ديگر امکانات

افزایش بازدید