X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



شب فرشته

موضوعات




ورود

ارسال کلمه عبور


آمار

بازديد امروز : 13
افراد آنلاين : 2
بازديد ديروز : 0
بازديد ماه : 12
بازديد سال : 69
کل بازديدها : 645
مجموع اعضا : 0
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 0

شب فرشته

لبانش بسته بود ولی قلبش از زبان نمی ایستاد . دوست داشت بلند شود و در بهشت زمینی اش قدم بزند 

نگاهش را تا انتهای پاهایی که آرام خاک ها را می بوسید دوخته بود. یک لحظه حسودی اش شد به تمام آدم هایی که پایشان سجده گاه زمین شده بود

روی ویلچر نشسته بود . دوست داشت کفش هایش را در دست بگیرد و پا برهنه روی همین خاک ، قدم بزند  

اشک هایش روی گونه هایش همچون رد خورشید که در انعکاس دریا تلالو می کرد می درخشید گونه های خیسش تنها احساسش نبود ،در دلش هیاهویی بود دردش را می گفت از تنهایی اش ،از نبودن و از جدایی اش 

و که با صفا بودی تو که با وفا بودی ،تو که مهربان بودی آخر چگونه بگویم بی وفایی . ولی بگذار بگویم ، بگذار بگویم تا ذره ای از بی تو بودن هایت خالی شوم .

تو که پیمان شکن نبودی . مگر با هم عهد نبستیم همیشه با هم باشیم و همدیگر را تنهانگذاریم 

آن روز که دورادور نگاهمان در هم گره خورد وقتی نگاهم کردی ولبخند زدی انگار تمام مهربانی ها را به من داده بودند .

آغاز دوستیمان با لبخند بود حتی نگذاشتی آغاز جداییمان هم با لبخند باشد .

آنشب می خواستی بروی ،تنها بدون من ،چه حس عجیبی داشتم . خوشحال بودی من هم از خوشحالی تو خوشحالتر شاید شادی وصال بود .

گفتی نمی خواهی اشک هایم را ببینی .

ولی بگذار برایت بگویم:آن لحظه لبانم خوشحال بود ولی باور کن دلم دریایی از آشوب بود اگر سرت را روی سینه ام و گوشهایت را روی قلبم می گذاشتی صدای شیونش را می شنیدی آن شب که رفتی چشمانم پر از اشک شده بودند نمناکی چشمانم را از رفتنت فهمیدم .یادت هست بچگی هایمان را می گفتی می خواهی سقا باشم مثل عباس (ع)حتی در بازی های کودکانه امان می خواستی سقا باشی می گفتی :میخواهم کربلا که رفتم برای کودکان حرم آب بیاورم . گفتم آنجا را دوست دارم ولی می خواهم بروم مشهد ،مادرم می گوید :هر کس بود مشهد،زیارت ،امام رضا حاجتشرا می دهد .

می خواهم به کبوتر هایش دونه بدهم واز او بخواهم تا مادرم پاهایش خوب شود .

یادت هست بزرگتر که شدیم یک روز نشستیم وبه رویاهای کودکانه مان خندیدیم .

یادت هست گفتی کاش همین آرزو ها ی کودکانه مان براورده می شد .

روز ها وشب  ها را می شماردی ، حتی دقایق را

گفتم عجله نکن بالاخره فرشته ات می آید 

گفتی برای شهادت لحظه شماری می کنم 

 

چشمان خیس اشکش بوی محمود را می شنید بویی که سال ها همین خاک به رخش کشیده بود . کمی آرام شده بود . دلش به حال خودش می سوخت قلبش آب می شد و از فواره چشمانش فرو می چکید می خواست برای برای یک یک بار هم که شده او را می دید و به او می گفت دیدی به آرزویت رسیدی هم سقا شدی هم...

ولی ای کاش می ماندی وفرشتهات را می دیدی  فرشته ای که ...

ده روز بعد نامه ای برای محمود آمد .نامه را خواند گریه کرد . صاحب یک دختر شده بود یک فرشته ...


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/19 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)





ديگر امکانات

افزایش بازدید