X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



سایبان مهربانی

موضوعات




ورود

ارسال کلمه عبور


آمار

بازديد امروز : 33
افراد آنلاين : 2
بازديد ديروز : 0
بازديد ماه : 105
بازديد سال : 295
کل بازديدها : 295
مجموع اعضا : 0
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 0

سایبان مهربانی

یادت هست برای اولین بار که آمدم پابوست ، یک شب تا صبح فقط نشتم و نگاهت کردم ،آخر چگونه می توانستم حرف هایم را برایت بگویم بغضی که در گلویم بود فرصت حرف زدن را از من گرفته بود .خودت بهتر می دانی مرا باچه امیدی راهی اینجا کردن د بچه هایم منتطر بودند وقتی میروم پیششان روی پای خودم بایستم وآن ها را در آغوش بگیرم برای خاطر آنها هم که می شد شفایم را از خدا می خواستی 

 

دست هایی که آسمان را لمس می کرد و چشمانی که خیره خرم شده بود در هیاهوی پر تپش قلبش داشت دردو دل می کرد .

زری اشک هایش چون قفس یخ زده ,راه روشنایی اش را از دیدگانش گرفته بود و این حرف هایی بود که از اعماق قلب همسرش می شنید .

روز روشنایی اش را باخته بود و دیگر از بق بقوی کبوتران حرم خبری نبود اما در اعماق سینه ها هیاهویی نهفته بود .

احمد ایستاده بود ولی در افکارش خسته بود ولی نه از خودش ؛دیگر آن احساس همیشگی را نداشت حتی بالی هم نداشت تا لذت پرواز را بفهمد .

یادت هست آن پسر جوان را که دستانش را روبه روی گنبد گرفته بود .تکان میداد و با همان زبان بی زبانی اش اداهایی را در می آورد .

و یادت هست آن زن را که گفت دیوانه است ..

گفتی ولی دارد با زبان خودش حرف میزند 

وگفتی به او حسودیم می شود به این احساسش 

زری چشمانش را به چشمان خفته ی همسرش دوخته بود و داشت کتابچه ی خاطراتش را برایش مرور می کرد 

می خواست زمین را در آغوش بگیرد ؛آن لحطه ،فقط سکوت بود و سکوت ،ولی قلبش پر از هیاهو بود روی تخت بیمارستان ،حالا یک قلب پاک از تپش ایستاده بود .

زن خود را در پشت قفس یخ زدهی اشک هایش پنهان کرده بود ،می خواست فرار کند به گذشته های نه زیاد دور .

همیشه می گفتی :دوست داشتی جای کبوتران حرم بودی وقتی نوشته بودی و از آقا خواستی بودی کاش مرا هم کبوتر گنبدت کنی تا با بالهایم هر شب به زیارت چشمان روشنت بیایم تا غم هایم را بر پنجره ی فولاد گره زنم و عاشقانه ،رو به روی حرمت بایستم و با نگاهم،نگاهت کنم و غزل های عاشقی را برایت نجوا کنم .

همیشه این قطعه را از دفترت برایم می خواندی و می دانستی که چقدر من،آن را دوست دارم .

حال که نیستی و رفتی حتی نمازت را هم تا آخر نخواندی . شاید درآن لحظه ،مهر برای سجده ی شکر بر پیشانیت نهاده بودی . 

طاقتش را از دست داده بود . حتی اشک هیش هم زمین را درآغوش گرفنه بود . گریه می کرد ولی کسی اشک هایش را نمی دید . 

خودت هم می دانستی ،اگر یک کم بیشتر التماس می کردی خدا هم نگاهت می کرد ولی خودت این را خواستی.


برچسب ها :


نویسنده:najvayeahoo |تاریخ:1396/10/27 | نسخه قابل چاپ | نظرات(0)





ديگر امکانات

افزایش بازدید